بعد از امتحان زبان از کلاس رفتیم بیرون.بعد دیدم اقدس "مدیرمونِ" داره چپ چپ نگاه میکنه:|یه نگاه به خودم انداختم ببینم کـجام تحریک کننده است:/خلاصه رفتم بیرون.دیدم یکی از بچه ها اومد گفت عالیجناب میفرما
برچسب:
نویسنده: ترانه ابراهیمی
سه شنبه بابا بزرگم با مامان بزرگم رفتن کربلا..!خواستم پشت سرشون آب بریزم.درِ صندوق عقب باز بود!تمام وسایلشون رو خیسِ خیس کردمشانس آوردم کسی نفهمید:)وگرنه قطعا توسط مامانم رنده میشدمخلاصه راهی شدن دیگه
برچسب:
نویسنده: ترانه ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: ترانه ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: ترانه ابراهیمی
پس از یک هفته بیمـاری سخت و پدر درآر دوباره به زندگی عادی برگشتم:)البته هنوز دوران نقاهت تموم نشدهD: ولـی فک نکنم دیگه فرصت بشه بیام بنویسم.خب خبD: اول یه تشکر از همه ی رفقایی که لطف کردن و تولدم رو ت
برچسب:
نویسنده: ترانه ابراهیمی
من از بـس این سریال قهوه ی تلخ و پایتخت رو دیدم
هی گفتم:چه مغزی داره این نویسنده اش
الان که خشایار الوند مرده...
مامانم میگه تو چشمش زدیD:
تازه دوروزه تو خونه راه میرم میگم نباید میمرد:((
برچسب:
نویسنده: ترانه ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: ترانه ابراهیمی